تبلیغات
پنج نشانه ظهور؟ - عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!"

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 24 مرداد 1397
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!"
مردی پارسا به بازار شهر رفت و گاوی خرید و به سوی خانه اش بازگشت . گاو ، درشت و چالاک بود . برای همین در میان راه ، دزدی هوس کرد که آن را تصاحب کند . لذا سایه به سایه مرد پارسا به راه افتاد . 
هنوز مدتی نگذشته بود که دزد یک نفر را دید که شانه به شانه او می آید.
از این که ناگهان او را دید ، تعجب کرد و پرسید: "تو کی هستی؟ کنار من چه می کنی؟" 
آن فرد گفت: «من دیو هستم، خودم را به صورت آدم درآورده ام تا هرجا که شد این مرد پارسا را بکشم. تو برای چه به دنبال این مرد می روی؟"
دزد گفت: "کار من دزدی و راهزنی است. گاو این مرد، چشم مرا گرفته و تا صاحب آن گاو نشوم، آرام نمی گیرم!"
دیو گفت: "پس هر دو با این مرد پارسا کار داریم؛ ولی یکی برای کشتن او و یکی برای بردن گاو او!"
دزد گفت: "پس هر دو تا رسیدن به آنچه که می خواهیم ، دوست و همراهیم! "
مرد خدا از پیش و دزد و دیو به دنبال او رفتند تا به خانه اش رسیدند . 
وقتی به آن جا رسیدند، شب شده بود. مرد پارسا، گاو را به طویله برد. آب و علفی برایش گذاشت و جای او را تمیز کرد و به اتاق رفت تا بخوابد. 
در این وقت، دیو و دزد داخل خانه شدند؛ ولی پیش از آن که کارشان را شروع کنند ؛ دزد با خود گفت: "اگر زودتر از آن که من گاو را ببرم، مرد زاهد بیدار شود چه؟ از کجا معلوم که دیو بتواند او را بکشد؟" 
دیو هم با خود گفت : " اگر پیش از آن که من مرد پارسا را بکشم ، با سر و صدای دزد که می خواهد گاو را از خانه بیرون ببرد ، مرد از خواب بیدار شود چه ؟ از کجا معلوم که دزد بتواند بی سر و صدا گاو را ببرد ؟ "
دیو و دزد این فکرها را با خود می کردند که دزد گفت: " گوش کن رفیق ! بهتر است من اول گاو را ببرم ، بعد تو مرد پارسا را بکشی ، این کار به عقل نزدیکتر است. می ترسم که تو موفق نشوی و کار مرا خراب کنی .
دیو گفت : " اشتباه نکن . کار من به عقل نزدیک تر است . اگر من اول مرد پارسا را بکشم ، تو راحت تر می توانی گاو او را بدزدی . " دزد گفت : " ولی من اول این مرد و گاوش را دیدم ."
دیو گفت : " تو به دنبال گاو او روان شدی ، ولی من خودش را می خواستم ، پس بهتر است من اول کارم را شروع کنم ." 
دزد گفت : " تو دیوی و نمی فهمی! می خواهی کاری کنم تا از آدم کشی پشیمان شوی؟ " 
دیو گفت : " تو دزدی و نمی دانی ! می خواهی کاری بکنم که آن گاو را در خواب هم نبینی؟"
در این هنگام ، دزد رو به اتاق مرد زاهد فریاد کشید : "بلند شو ای مرد ، چه نشسته ای که دیوی قصد جان تو را کرده ! "
دیو هم بلندتر از دزد فریاد کشید : " بلند شو ای مرد ، چه خوابیده ای که دزدی برای بردن گاو تو آمده !"
با این سر و صداها ، مرد زاهد از خواب بیدار شد . فریاد زد و از همسایگان کمک خواست . همسایه ها با چوب و سنگ و هرچه در دست داشتند ، به دیو و دزد حمله کردند . دیو و دزد از ترس پا به فرار گذاشتند .
یکی از همسایه ها پرسید : " ای مرد خدا چه شد که از آمدن دیو و دزد به خانه ات خبردار شدی ؟ "
مرد پارسا گفت : "من بی خبر بودم . خودشان به جان هم افتادند و جان و دارایی من در امان ماند . دعوای آنها برای من خیر و خوبی به همراه داشت. به هر حال "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!"
از آن پس ، اگر کسی بر اثر درگیری یا دعوای دشمنانش ، از رنج و گرفتاری نجات یابد ، این #ضرب_المثل حکایت حال او می شود .




ارسال توسط حسین عنگودی
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
همسنگران
لینک باکس مذهبی قافله
دکتر عباسی حسن-dr abbasi hasan
امکانات جانبی

كد نوحه

كد مداحی